از زبان الیسا
به سختی چشمامو باز کردم. روی یک تخت نرم دراز کشیده بودم. صبر کن ببینم! تخت؟
سریع نشستم. سرم سنگین بود درست انگار از یک خواب عمیقو دلچسب پاشدم. مالشی به پیشونیم دادمو اطرافمو از نظر گذروندم. یک اتاق خیلی بزرگ و زیبا بنظر میومد صاحب اتاق خیلی خوش سلیقه باشه یک طرف دیوار کمد دیواری بزرگی داشت. موهام باز شده بودن و رو شونم ریخته بودن. با دستم کنارشون زدم.احتمالا دیشب بخاطر فشاری که بهم اومده موقع باز کردن دروازه بیهوش شدمو به این بعد پرت شدم و یک نفر پیدام کرده و اوردتم اینجا دیگه نه؟
همینجور که چونمو روی زانوهام گذاشته بودم به در زل زدم اما نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخاست از اون اتاق برم...شاید واسه یذره هم که شده دلم دنبال ارامش میگشت و مغزم بیخبر از هوای دلم بود.
یهو از بیرون صدای یک دختر که میگفت:برمیگردم تو اتاق
اومد و در باز شد. همین باعث شد کمی خودمو به عقب بکشم دختره تا منو دید قدماشو یواش تر کردو لبخند کوچیکی زدو گفت:اوه! بیدار شدی؟ نگران نباش من کاریت ندارم عزیزم...من فقط میخام کمکت کنم...ببینم سرگیجه نداری؟
نگاهی دقیقتر بهش انداختم یک خفاش سفید رنگ با لباس راحتی بنفش رنگ و چشمای درشت که به تیپش میخورد این اتاق اون باشه. بنظر نمیومد که ادم بدی باشه و با لحن خیلی مهربونی داشت صحبت میکرد. صاف نشستم. اونم اومد کنارم گوشه ی تخت نشست و گفت:چرا جواب نمیدی؟ نترس گفتم که کاریت ندارم فقط میخوام مطمئن بشم سالمی.
بعد کمی مکث با صدایی که خودم به سختی میشنیدمش گفتم:نه...
لبخندی زدو با خوشرویی گفت:خداروشکر...اسمت چیه عزیزم؟
با اینکارش احساس راحتی باهاش کردم درحالی که هنوز کمی خجالت داشتم لبخند کوچیکی زدمو گفتم:ا_الیسا...
+خوشبختم الیسا منم رژم! اشکالی نداره بپرسم چیشد که یهو اومدی به بعد زمین؟ میدونم خیلی تند میرم ولی خب اخه تو جلو چشمم از یک دروازه ی زرقو برقی پرت شدی رو زمین و من نمیتونم جلوی کنجکاویمو بگیرم
اون راجب دروازه میدونه؟ نکنه که اون_نه بهش نمیخوره از افراد قصر باشه...ولی پس_پس از کجا راجب بعد ها میدونه؟ تا خودم ریسک نکنم نمیتونم بفهمم. لبخندم محو شد. درجوابش گفتم:م_من از یک بعد دیگه فرار کردم...
+فرار کردی؟!
_داستانش مفصله...
کمی چهرش رنگ نگرانی به خودش گرفت تو چشمام خیره شد و گفت:میدونم حق اینو نداشتم که ازت بپرسمش مخصوصا تو اولین دیدارمون من دختر پر حرف یا فضولی نیستم منم اخه...دلایلی دارم واسه این حرفا...
دستمو بین دودستش گرفت و گفت:اصلا بزار اول من جریانو برات بگم تا خیالت راحت بشه الیسا باشه؟
نمیدونستم چی بگم به چهرش که اصلا نمیخورد دروغ بگه راستش خودمم خیلی کنجکاو شدم راجب مشکلش بدونم پس اروم سری تکون دادم و تا اخر به حرفاش گوش دادم.
رژ اهی کشید و بعد از نفس عمیقی گفت:دوستای من از سه هفته ی پیش داخل دریچه ای درست مثل دریچه ای که تو ازش اومدی پرت شدن و هنوز برنگشتن...منو دوستام در تلاشیم که اونارو برگردونیم اما هیچ ایده و سرنخی نداریم که چیشده و چجوری برشون گردونیم! اما وقتی که تورو دیدم گفتیم شاید بتونی کمکمون کنی و بدونی اینجا چه اتفاقی داره میوفته!
دستمو گرفت و تو چشمام خیره شد:خواهش میکنم! کمکمون کن!
+خ_خ_خب...راستش شاید بتونم کمکتون کنم اما...قول نمیدم!
_واقعا؟!
البته که میتونستم! هیچکاری اسون تر از ردیابی یک گمشده نیست! اما...من خودمم یک گمشده دارم که باید برم دنبالش اگه بخوام به رژ کمک کنم باید تا مدت ها تو بعد ها همراهیشون کنم تا بتونم برشون گردونم...و این زمان بره...من الان باید پیش نایجی باشم! قبل از اینکه خودشو به کشتن بده
نگاهی پرسش امیز به چهره ی غرق در افکارم کرد بعد دوباره اون لبخند ریزو زدو گفت:معذرت میخوام بازم زیاده روی کردم! خب...حالا خودت بگو الان دیگه میتونی مشکلتو بهم بگی شاید منم تونستم کمکت کنم!
البته که هیچکس جز خودم نمیتونست این مشکلو حل کنه و من اینو خیلی خوب میدونستم که بعضی جاها باید تنهایی پیش برم ولی تعریف کردنش برای یک دوست شاید بتونه کمی بهم ارامش بده مگنه؟
+نمیدونم..چقدرشو باور میکنی...اما هرچی که میگم عین واقعیته و...حتی اگر نمیتونی کمکم کنی لطفا تااخرش گوش بده...
سسرشو با قاطعیت تکون داد. دسته ای از موهامو انداختم پشت گوشم و گفتم:من...یک جادوگرم...از بچگی داخل یک قلعه بزرگ شدم و تمرین دیدم تا بتونم به قلعه کمک کنم. اونجا نسبت به کسایی مثل ما که از بچگی اموزش میدیدن خیلی سخت میگرفتن و کارای غیرممکن ازمون میخواستن...یک روز...با دوستامون تصمیم گرفتیم از اونجا فرار کنیم...ولی...لو رفتیم و...
به اینجای قضیه که رسید بدجور بغضم گرفت من نتونستم به موقع به بقیه برسم و نجاتشون بدم...بجز دوستام...به هرحال افراد زیادی اونجا کشته شدن...ادامه دادم:خیلی از بچه ها کشته شدن...من تونستم چند نفر رو نجات بدم و بهترین دوستمو از اونجا به یک بعد دیگه فراری بدم...نباید میزاشتم دستشون بهش برسه...اون پسر براشون خیلی مهم بود...اون اون پادشاه اینده بود و نباید میزاشتیم دستشون بهش برسه...
دیگه به چشمای اون دختر نگاه نکردم و فقط ادامه دادم مطمئن بودم فکر میکنه من یک دیوونه ای چیزیم...دلم نمیخواست ببینم اونجوری نگام میکنه.
:خودم بخاطر اینکه خیلی نیروم کم شده بود به بعد جادو رفتم تا بتونم زنده بمونم...اما همچنان حواسم به بقیه ی دوستام که بدنبال پادشاه بودن بود...اما از سه هفته ی پیش که اونا تونستن پادشاه رو پیدا کنن میخوان دوباره به قلعه برگردن و بقیه رو ازاد کنن اما...اینکار خودکشیه و من باید جلوشونو بگیرم!
خودمو اماده کردم که با چهره ی درهم رفته ی رژ روبرو بشم اما...اون تعجب کرده بود! اون حرفامو باور کرده بود؟! دستمو گرفت و گفت:پس وقتی گفتی از یک بعد فرار کردی منظورت همون بعد جادو بود؟
+ت_تو حرفامو باور کردی؟
_البته! شاید این عجیب باشه ولی من به عجیب بودن عادت کردم همیشه اتفاقات عجیبی برام میوفته پس...باورت دارم...
یهو در باز شد و صدای اشنایی شنیده شد که گفت:تو پادشاه رو فراری دادی؟!
از ترس رنگم پرید وقتی بهش نگاه کردم عرق سرد کردم و زمزمه کردم:کاتالینا؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!
درو ول کردو به سرعت اومد جلو و گفت:من اینجا سئوال میپرسم! الیسا داون استار تو همونی هستی که پادشاه رو فراری داد؟!
رژ با اخم جلوش ایستاد و گفت:چی داری میگی؟! توعم از افراد قلعه هستی؟!
چرا با دیدنش انقدر ترسیدم؟! منکه قدرت خیلی زیادی دارم! اون هیچ قدرتی مقابل جادوی من نداره. شیر شدمو از جام بلند شدمو دو قدم رفتم سمتش:کاتالینا نخبه ی قلعه که ماموریت پیدا کردن نایجی بهش داده شده. پس بلاخره پیدات شد؟! اره نایجی رو من فراری دادم! و دیگه هیچوقت قرار نیست برش گردونم!
به صورتش نزدیک شدم و با اخم غلیظ و لحن تهدید امیزم ادامه دادم:هیچوقت نمیزارم حتی به یک متریش نزدیک بشین به اندازه ی کافی زندگیمونو به لجن کشیدین!
نیشخندی زد و گفت:فکر کردی فقط خودت میتونی پیشرفت کنی کوچولو؟
یهو یک روباه با دو تا دم وارد اتاق شد و با ترس گفت:کاتا! چخبر شده؟!
رژ ناگهان بازوی منو کاتارو گرفت وگفت:هی بچه ها! دعوا نکنین بلانسبتتون دشمن خونی که نیستین!
درجا جفتمون برگشتیم سمتش با دیدن چشمامون فهمید قضیه از اینم خطرناک تره رنگش پرید و گفت:...خ_خب شایدم باشین به هرحال بیاین قبلش یه صبحونه ای بخوریم اونجا هم صحبت میکنیم!
...
لیوان اب پرتقالو تو دستم گرفته بودمو به لبم نزدیک کرده بودم و فقط با چشمام به چشم غره های اون روباه خر! (
) جواب میدادم! اصلا دلم نمیخواست تو این جنگ چشم غره ای ازش کم بیارم!
رژ:وسط بحثتون اسم نایجی بگوشم خورد درست شنیدم؟...
+درسته
روباه دو دم گفت:ببخشید که خودمو معرفی نکردم اسم من تیلزه و فکر میکنم اون کسی که بهش میگین پادشاه دوست ما باشه چون اونم حدود سه هفته ی پیش غیبش زده و اسمش نایجیه
+واقعا؟! اون همراه کسی رفته؟!
رژ:درسته همراه یک دختر به اسم ایمی
منم دقیقا ورود اونو با یک دختر حس کردم نکنه واقعا نایجی اینجا بوده؟ اسمشم اسمی نیست که تکراری باشه احتمالش خیلی زیاده که خودشون باشن...
رژ:الیسا؟
دستمو از زیر چونم برداشتم و گفتم:فکر میکنم پسری که جفتمون داریم راجبش حرف میزنیم باهم یکی باشن پس...
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:من یک دروازه به اون بعد باز میکنم و پیداش میکنم اگر کسی که گفتین نبود فورا برتون میگردونم
رژ و تیلز:قبوله!
دستی به کمر زدمو با چهره ی متنفری به کاتا نگاه کردمو گفتم:حالا با این روباه خر چیکار کنیم؟
مشخص بود خیلی سعی داره اروم باشه اما از چشماش اتیش فوران میکرد لیوان قهوشو تو دستش فشرد و گفت:من یک نوع سگم...
+ولی دم روباهی داری
_فضولیش به تو نیومده گربه!
میزو دور زدم و رفتم سمتش:گربه؟ با کی بودی؟!
تیلز سریع اومد بینمون وایستاد و گفت:بیخیال بچه ها لازم نیست هر دفعه انقدر خشن باشین.
کاتالینا:این بحث مثلا قرار بود راجب این گربه ابیه باشه ولی همش وقت تلف کردنه!
الیسا:من جوجه تیغیم روباه خر!
رژ سریع منو از پشت گرفت و تیلز کاتارو از پشت گرفتو سعی کردن از دعوا جلو گیری کنن. کمی که گذشت رژ بهم گفت دوستی دارن که در حال حاضر فقط تو مدرسه میتونن ببیننش و بدون اون کاریو انجام نمیدن. قرار شد تیلز و کاتالینا برن مدرسه تا راجب من با دوستشون مشورت کنن و رژ امروز مدرسه نره و پیش من بمونه.
در مدرسه
تیلز با سونیک راجب مهمون ناخوندشون صحبت کرد و اما به طرز عجیبی سونیک قبول کرد شب بیاد خونش اما کی پدر مادرش همچین اجازه ای بهش داده بودن؟
روی زمین نشسته بود و به دیوار حیاط تکیه زده بود. کاتالینا هم کنارش ایستاده بود و تکیه زده بود به دیوار. با اینکه به هم نگاه نمیکردن اما تیلز سعی کرد بحث رو شروع کنه...
تیلز:فکرشم نمیکردم تو یک سرباز یا یه همچین چیزی باشی
کاتا هوفی کشید:سرباز نیستم
+من تازه دارم میفهمم هیچی راجبت نمیدونم...
_انتظار داری الان از خودم برات بگم؟
+چرا که نه؟ من تنها رفیقتم که میتونی بهش اعتماد کنی غیر از اینه؟ تو همه چیز راجبم میدونی اما من هیچی نمیدونم...اگه بهم اعتماد داری...پس بهم بگو
_خب همونطور که خودت از الیسا شنیدی زندگی من شبیه به نایجی بود...اما تفاوت هاییم داشت. تقسیم بندی های قلعه فرق داشت پس ما نتونستیم فرار کنیم یا همچین چیزایی...منم خانواده ای برای خودم داشتم...اما سر یه اتفاقاتی یکی از اعضارو از دست دادم...
+یعنی بقیشونو هنوز داری؟
برگشت سمت تیلز و لبخند تلخی زد و گفت:هر پنج ساعت پشت تور های فلزی
+اوه پسر...
_ولی خداروشکر که حداقل دارمشون
روشو به اسمون کرد و لبخندش محو شد.تیلز اومد روبروش ایستاد و گفت:اون چشما...
+چی؟
_این نوع نگاه این چشما... درست مثل نگاه نایجی میمونه...مطمئنم هنوز غمی هست که مدتهاس دربرابرش سکوت کردی درست میگم؟
+شاید...
تیلز دستشو گرفت و لبخند قشنگی زدو گفت:بیا بریم کافه تریا یچیزی بگیریم اونجا قشنگ بهم بگو باشه؟ من تنها رفیقتم دیگه مگنه؟ من تا میتونم کمکت میکنم کاتا! همیشه کنارتم پسر!
دست خودش نبود اما حرفای تیلز و لبخندش باعث شد اونم لبخند بزنه. لبخندی زیبا و واقعی! وقتی نشستن سر میزشون بحث رو ادامه دادن اما ایندفعه کاتا حثو شروع کرد.

کاتالینا با لبخند کوچیکی گوشه ی لبش درحالی که به میز خیره بود گفت:تو...منو یاد اون میندازی...
تیلز نگاهش پرسش امیز شد. به صندلیش تکیه زدو نگاهشو از میز گرفتو ادامه داد: اونم مدام بهم همینارو میگفت...و به طرز عجیبی حرفاش واقعی شد...
تیلز:نمیفهمم راجب کی حرف میزنی؟
به چشماش خیره شد:اریس...اون هم اتاقیم بود...اما بعدش از خانواده هم به هم وابسته تر شدیم...ما چهار نفر بودیم...منو اریس تنها دلیلای هم بودیم...وجود اون باعث خوشحالی من میشد و وجود من باعث خوشحالی اون...اون همیشه بهم میگفت<شاید واقعا به درد هیچ کاری نخورم... اما تا اخرش باهاتم! تو باعث میشی بفهمم شاید بتونم یک دوست خوب باشم کاتا!> همیشه بهش میگفتم من واقعا کنارت احساس ارامش دارم تو کلی استعداد داری و...اما اون هنوزم فکر میکرد برام فرقی نداره...
شونه ای بالا انداخت و گفت:خب درواقع اینا حسای متقابل بودن اونم همیشه بهم این حرفارو میزد ولی خب یک شب استاد میکانو گفت که...
تیلز با دقت به حرفای کاتا گوش میداد باورش نمیشد این پسر تا این حد میتونست با استعداد باشه و چه گذشته ی تلخی داشته.
کاتا:بعد از اون ماجرا...دیگه ندیدمش اما از لوییس شنیدم که اونو بعد از چند مدت منتقل کردن به بخش دیگه و حدود یک ماهه که خبری ازش ندارم...
تیلز دستشو روی شونه ی کاتا گذاشت و گفت:نگران نباش وقتی که با الیسا برگشتیم اونجا کمک میکنم کنه پیداش کنیم! قول میدم!
در جوابش لبخندی زد و کمی به خوردن مشغول شد.
تیلز:راجب الیسا و نایجی چی؟ چیزی راجبشون میدونی؟
کاتا:من بااینکه نایجی رو هرروز تو مدرسه میدیدم اما هرگز فکر نمیکردم اون پادشاه فراری باشه. من فقط تو کتابا راجب پادشاه گمشده خوندم...میگن بعد از فرار کردنش تلاش کردن جانشین دییگه ای پیدا کنن اما هیچکدوم صلاحیتشو نداشتن و تنها جانشین پادشاه نایجی هست حالا که پیداش کردم نمیتونم ولش کنم باید برش گردونم به جایی که بهش تعلق داره
تیلز دستشو که روی میز بود رو مشت کرد و درحالی که کمی لحنش عصبی شده بود گفت:اما...اون اینجا شادتره...نمیتونی ببریش اون اینجارو دوستداره اون حق داره تصمیم بگیره که کجا زندگی کنه
کتا از جاش بلند شد دستاشو زد روی میز و گفت:اما قلعه برای بقا به اون احتیاج داره! اون حتی نمیدونه که پادشاهه
تیلز:فکر میکنی هدف الیسا از اینکارا چی بوده؟ اون نمیخواسته نایجی به پادشاهی برسه نمیخواسته خاطرات بد دوباره براش زنده و ساخته بشه از اون گذشته...مگه تو نمیگی که قلعه هیچ درکی نسبت به بقیه نداره؟ چرا باید به بقاش اهمیت بدی؟!
کاتا در حالی که با حرفای تیلز مردد شده بود کمی لحنش ارومتر شد:چون...چون_ما به اونجا مدیونیم؟
تیلز:اونا به شما مدیونن کاتا! اونا ازادیو ازتون دزدیدن! اونا از شما ماشینای جنگی ساختن بدون اینکه نظر خود شمارو بدونن!...
زنگ خورد وقتی توجهشون به اطراف افتاد فهمیدن هرکس که اونجاست بهشون زل زده! تیلز که عرق سرد کردو رنگش پرید. کاتا درحالی که خودشم غرق در خجالت بود وانمود کرد و طوری که همه بفهمن خطاب به تیلز گفت:هی پسر من بعنوان شوالیه ی داستان نیاز به شمشیر دارم!
تیلز که تازه گرفت کاتا چی میگه گفت:عاو! خب اونو موقع نمایش بهت میدیم نگران نباش!
و خیلی سریع از کافه تریا رفتن و راه خونه رو پیش گرفتن. کمی که دور شدن حسابی به نقش بازی کردنشون خندیدن. کمی بعد تیلز مشتشو جلو اورد و گفت:بیا با لیسا همکاری کنیم و نایجی رو نجات بدیم...
کاتا مشت خودشو به مشت تیلز زدو با لبخند گفت:قبوله!
کمی قبل در خونه ی رژ
رژ:وای دختر شما چقد باهم کل گرفتین!
الیسا در حالی که سرشو روی میز گذاشته بود با کلافگی گفت:اون! واقعا درک نمیکنه!
رژ:اینطور که معلومه تصمیماتتون درست ضد همه اره؟
سرشو از روی میز برداشت و گفت:میدونم چرا میخواد نایجی رو برگردونه چون اگه جانشین شاه نباشه بقای قلعه درخطره...اون میدونه که نباید به قلعه بره و ازش محافظت کنه اما اون احساس مدیون بودن داره...نایجی هم اولاش همین حس رو داشت اگه توجیهش نکنیم ممکنه خطرناک بشه...
رژ:درست میشه وقتی سونیکو ببینه شاید نظرشو بتونیم عوض کنیم...
الیسا:خب حالا راجب اون دختره که باهاش به یک بعد دیگه رفته...
رژ:ایمی
الیسا:درسته ایمی...عاممم
کمی گونه هاش گل انداخت و نگاهش سرگردان شد:دوست دخترش بود؟
رژ:چی؟!
رژ با شنیدن این حرف زد زیر خنده و گفت:نه بابا اصلا! ایمی خودش دوست پسر داره!
الیسا:نخند عهه
رژ:ببینم نکنه تو ازش خوشت میاد؟
الیسا:نه نه نه نه فقط همینطوری گفتم! راستش خیلی میخوام بدونم روی زمین چجور ادمیه پنجساله که ندیدمش...دلم براش تنگ شده...
رژ درحالی که هنوز داشت به بشقاب کیک روبروش با چاقو بازی میکرد چشمی تو حدقه چرخوند و درحالی که داشت فکر میکرد گفت:خب...راستش اون خیلی کم حرفه اگر ایمی باهامون اشناش نمیکرد تو مدرسه تنهای تنها بود. به طرز عجیبی هم تو جمع حضور داره هم نامرئیه چون انگار بیشتر داره به حرف دیگران گوش میکنه تا خودش حرفی بزنه...اما جنگیدنش فوق العادس! درساشم همیطور! توی مسابقات دانش اموزی اگر اون نبود خیلی از ما تاالان ناقص شده بودیم!
الیسا:مسابقات دانش اموزی؟ یجور جنگه؟
رژ:نه یجور مسابقس بین دانش اموزای منتخب مدارس اما امسال تبدیل به جنگ شد
الیسا:چرا؟
رژ:خب راستش ما یک دوستی داریم که اونم میتونه جادو کنه و...
اونا ساعت ها باهم صحبت کردن و رژ از خاطرات شیرینش برای الیسا گفت و ساعت ها از گفته هاشون لذت بردن.
الیسا:وای باورم نمیشه! بنظر هم خطرناک هم هیجان انگیز میاد!
رژ:اصلا یک وضعیتی بود!
...
الیسا:باورم نمیشه که اون برای خوانندگی تست داده!
رژ:اوه! پس چی فکر کردی من خودمم خوانندما!
...
الیسا:فکر نمیکردم انقدر تیلز باهوش باشه نصف کارای موزیک ویدئوتونو که اون انجام داده
رژ:اون پسر با استعدادیه و معمولا مارو همراهی میکنه
...
الیسا:واییییی سالی چطور تونست اونطوری سونیکو گول بزنه؟!
رژ:ولی اون دیگه از کاراش پشیمون شده بااینکه هنوز احساساتی نسبت به سونیک داره اما بخاطر ایمی کنار گذاشتشون بهش افتخار میکنم
...
الیسا:این خیلی عجیبه که سونیک انقدر سریع سرپا شد ناسلامتی رفته بود تو کما
رژ:اون استثناییه!
...
الیسا:تو از کجا میدونی ایمیو سونیک اولین بوسشون تو بیمارستان بوده؟!
رژ:بعد ها تو بازی جرعت حقیقت از زیر زبون ایمی کشیدم!
وقتی همه بعد از ظهر خونه ی رژ جمع شدن رژ سونیک رو با الیسا اشنا کرد و راجب گذشته ی نایجی کاتا و الیسا بحث مفصل کردن الیسا گفت که اون میتونه دروازه رو طوری ایجاد کنه که مدتی که اونا توی یک بعد دیگه هستن درواقع روی زمین زمان تغییر نکرده.
تیلز:یعنی وقتی برگردیم زمین حتی یک دقیقه هم نگذشته؟
الیسا:حتی یک دقیقه!
سونیک:خوبه پس بیاین حاضر شیم باید همین امشب راه بیوفتیم!
تیلز:راستی سونیک چیشد که پدرو مادرت گذاشتن بیای بیرون؟
سونیک بعد کمی این پا اون پا کردن گفت:از خونه...فرار کردم...
برچسبها: داستان , هوای دلم
خوش امدید
حرف من با شما
هوای دلم فصل دوم (قسمت هفتم)
سلامی دوباره!
هوای دلم فصل دوم(قسمت ششم)
طلسم عشق قسمت هشتم
حرف من به شما
هوای دلم فصل دوم (قسمت پنجم)
طلسم عشق قسمت هفتم
اهنگ وبلاگ
هوای دلم فصل دو (قسمت چهارم)
طلسم عشق قسمت ششم
حرف من به شما
هوای دلم فصل دو(قسمت سوم)
فکت از هوای دلم
ترجمه اهنگ وبلاگ
حرف من به شما
اهنگ وبلاگ
طلسم عشق(قسمت پنجم)
حرف من به شما
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی

