از زبان ایمی
چشمامو به سختی باز کردم. تو یک اتاق تاریک بودم کمی که اطرافمو نگاه کردم سیلورو دیدم که کنارم روی تخت نشسته بود و صورتشو با دستاش گرفته بود.
سیلور:همش تقصیر منه...
ایمی:سیلور
برگشت سمت دختر و لبخندی زد:بیدار شدی؟ حالت بهتره؟...
با احتیاط نشستم و سری تکون دادم:اینا...تقصیر تو نیست...تقصیر منه...
سیلور دوباره سرشو انداخت پایین:تقصیر منه من باید مراقبت میبودم...من کوتاهی کردمو الان روز به روز داره حالت بدتر میشه...
دستشو گرفتم:تو تمام تلاشتو کردی هیچکس راه حلو نمیدونه...تو هیچوقت وظیفت نبوده که از من مراقبت کن_
با دیدن زن مو بلندی که بسختی چهرشو میتونستم تو تاریکی ببینم زبونم بند اومد و رنگم مثل گچ سفید شد.
سیلور برگشت سمتم شونه هامو دو دسته تکون داد:ایمی به خودت بیا! اینا توهمه! بهش توجه نکن!
سعی کردم لبخند بزنم اما چهرم هنوزم ترسیده و شوک زده بود:همه چیز درست میشه... مگه نه؟
یک لحظه اشک تو چشماش حلقه زد محکم بغلم کردو درحالی که شونه هاش به لرزه در اومده بود گفت:اره.. بهت قول میدم! نجاتت میدم!
لبخندم محو شد و بجاش اشک دیدمو محو کرد. دستامو دورش حلقه کردم و درحالی که بغضم گرفته بود گفتم:بیا...بریم خونه...
...سونیک و تیلز بیرون از اتاق...
درحالی که سعی کردن برای توشه ی راهشون هیچ کمو کسری نزارن با دقت همه چیزو چک کردن به هرحال اون دوتا خودشون کلی ماجراجویی داشتن و خوب میدونن برای سفر به مکانی دیگه به چه چیزهایی نیاز دارن.
تیلز:حالا حتما باید همین امشب برن؟ چه عجله ایه؟
سونیک:سیلور گفت حال ایمی زود خوب میشه و همین امشب راه میوفتن اگه دیر کنن ممکنه والدینش نگرانش بشن.
وقتی از کامل بودن توشه ی سفر مطمئن شد روی مبل لم داد و گفت:طفلکی ایمی...فکر کنم مریضیش به این زودیا خوب نشه...
تیلز:منکه از اخر نفهمیدم مشکل کجاست؟ چجور بیماری ای؟
سونیک:منم نمیدونم...اما فکر میکنم یجور بیماری ناشناخته باشه که هنوز بدنبال راه درمانشن
دستشو تو هوا تکون دادو گفت:از این مریضی جدید شهریا
تیلز:امیدوارم زودتر خوب بشه...دختر خوبیه...
سونیک:اره...امیدوارم در دیدار بعدیمون حالش خوب خوب بشه...
کمی بعد سیلور و ایمی کوله بر دوش دم در خونه ی تیلز مقابل سونیک و تیلز ایستاده بودن...
سیلور: لطفی که بهمون کردینو هیچوقت فراموش نمیکنم!
سونیک:از اشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم! تا دیدار بعد!
دستشو جلو اورد و بعد از دست دادن مسافران راه خودشون رو به پیش گرفتن.
در راه...
همه جا تاریک بود و فقط صدای جیر جیرک ها و چکمه هاشون که از روی سنگ ریزه ها و گاهی سبزه ها رد میشدن و خش خش میکرد شنیده میشد. بوی گیاهان و گلها و باد خنکی که میوزید ارامشی وصف نشدنی رو بهشون میداد. ایمی با نفس عمیقش عطر سبزه هارو به داخل ریه هاش فرستاد و در نور زرد رنگ چراغ قوش قدم برداشت.
سیلور بلاخره سکوت بینشون رو شکست و گفت:میگم...برای چی بهشون دروغ گفتی؟
ایمی هوفی کشیدو گفت:یبار از دهنم در رفتو به سونیک گفتم که خونمو اتیش زدن واسه همین فرار کردم اولش نمیدونستم دارم گند میزنم تا اینکه سونیک پرسید چرا خونتو اتیش زدنو منم مجبور شدم دروغ بگم...
سیلور نگاهشو از ایمی گرفت و به روبروش خیره شد:بهتره دفعه ی بعد که دیدیمشون حقیقتو بهشون بگی...
ایمی:ممکنه برای همیشه از دستشون بدم ولی...اره...درست میگی
سیلور:اگه سختته...میخوای من اینکارو بکنم؟
ایمی:نیازی نیست اونی که دروغ گفته منم پس خودمم حقیقتو میگم...
سیلور چشماشو لحظه ای بست و بعد سرشو بالا برد:ستاره ها از اینجا واقعا راحت تر دیده میشن...
ایمی:اره...دهکده ی ارامش بخشیه...بنظرت میتونم یروز مثل یک ادم عادی اینجا زندگی کنم؟
سیلور دو مرتبه به روبروش خیره شد:بهت قول میدم یروز این زندگی عادی که دنبالشی نسیبت میشه...
چشماشو بست و لبخند زد:برات ارزوی ارامشی که دنبالش میگردی میکنم...
بعد از دوروز ایمی و سیلور به قصر برگشتن. یک هفته ی بعد مراسم رقص بود و سونیک و تیلز به اونجا دعوت شده بودن ایمی دل تو دلش نبود که اون روز زودتر از راه برسه...
روز سوم در دهکده...
تیلز با اچارش به سر یکی از رباتا زد:یوهووو اینم از تو یکی!
استیکس پرشی از روی دیوار زد و ضربه ی ربات رو جاخالی داد:تو اینجور مواقع باید بگی ارههه همتون نفله ایین!
ناکلز: یا یه چیزی مثل (مشتاشو به هم میکوبه) بووم شاکالاکااا!
تیلز و استیکس: :/
ناکلز:چیه؟ این روش حال کردنه منه!
تیلز:مشخصه...
استیکس نگاهی به سونیک کرد که زود تر از همه رباتاشو داغون کرده بودو یه گوشه وایستاده بودو به جای نامعلومی خیره شده بود.
استیکس کمی نزدیکش شد:نشسته ام به در نگاه میکنم...
ناکلز:پنجره اه میکشد...
سونیک:شما دوتا! برین عمتونو مسخره کنین!
استیکس خندش گرفت:الفرار!
شب...
تیلز از نردبون بالا رفت:پس اینجایی...
سونیک نگاهشو از ستاره ها نگرفت:پس کجا میتونم باشم؟
تیلز:اوه درسته سقف خونه ی تیلز یعنی پاتوق سونیک!(کمی میخنده)
سونیک:ستاره ها اینجا خیلی راحت تر دیده میشن...سقف خونت جای خیلی خوبیه!
تیلز:سونیک...چیشده؟
سونیک:منظورت چیه؟
تیلز:از وقتی ایمی رفته خودت نبودی
سونیک:نمیفهمم چی میگی
تیلز:حواست یجا دیگس...
سونیک:چی بگم...
تیلز:دلت براش تنگ شده؟
سونیک:نه اینکه بگم دلتنگیه...فقط ناراحتم که دیگه نمیتونم ببینمش...
تیلز:چطور؟
سونیک:یادت رفته سیلور چی گفت؟ گفت نریم به دیدنش ممکنه ماهم مریض کنه...به عبارتی دارن قرنطینش میکنن....
تیلز دستشو از زیر سرش برداشت:مهمونی که میتونیم ببینیمش؟!
سونیک:اره...فقط همون یکبار...
تیلز:این...بده
سونیک:اما من میخوام بازم ببینمش...حتی پنهانی...
تیلز:میدونی...وقتی کازمو رو از دست دادم منم دلم میخواست به هر قیمتی شده دوباره ببینمش...تو از ایمی خوشت اومده مگنه؟
سونیک:شاید؟
تیلز:وقتی رفتیم بهش بگو خب؟
سونیک تک خنده ای کرد:خودم وقتی فهمیدم سعی کردم قبل از اینکه بره بهش بگم...ولی خب بدشانسی اوردم نتونستم بگم
نگاهی بهش کرد:تیلز وقتی کازمو رو از دست داده بودی چی باعث شد حالت بهتر بشه؟
به اسمون خیر شد:جوانه...
سونیک:چی؟
تیلز:وقتی دونه ای که بهم داده بود رو کاشتم امیدی بهش نداشتم اما وقتی دیدم جوانه زده...
سرش اروم پایین اورد و لبخند ریزی زد:فهمیدم که اون هنوزم کنارمه....و یک روز خودشو بهم نشون میده...
سونیک:جالبه...جوانه...
تیلز:پس دفعه ی بعدی که دیدیمش اعتراف کن باشه؟ من پشتتم رفیق!
سونیک نشست و درحالیکه موهاش با باد ملایم همراه شد چشماشو بست و لبخندی زد:ممنونم...
برچسبها: داستان , love spell
خوش امدید
حرف من با شما
هوای دلم فصل دوم (قسمت هفتم)
سلامی دوباره!
هوای دلم فصل دوم(قسمت ششم)
طلسم عشق قسمت هشتم
حرف من به شما
هوای دلم فصل دوم (قسمت پنجم)
طلسم عشق قسمت هفتم
اهنگ وبلاگ
هوای دلم فصل دو (قسمت چهارم)
طلسم عشق قسمت ششم
حرف من به شما
هوای دلم فصل دو(قسمت سوم)
فکت از هوای دلم
ترجمه اهنگ وبلاگ
حرف من به شما
اهنگ وبلاگ
طلسم عشق(قسمت پنجم)
حرف من به شما
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی

